تبليغاتX
دیگه فریادرسی نیست

دیگه فریادرسی نیست

خاطرات

  • چرخ گردون

نميدونم ضرب المثل، شعره، حديث، چي چيه که ميگه :

« چرخ گردون از اين بازيچه ها بسيار دارد » يعني تو اين چرخ گردون

هزار و يک اتفاق غير مترقبه که هيچکي فکرش رو هم نمي تونه بکنه اتفاق ميفته

کي ها به کيا مي رسن، کيا از کيا جدا مي شن، چه جوري مي شه و ...

اسلامي و قرآنيش مي شه همون قضا و قدر. حالا کي اين چرخ به کام ما مي چرخد

خدا مي داند. « عاقبت يکسان نماند کار دوران غم مخور »

الآنه براي عقل ناقص من محاله که من مثلا بشم رئيس جمعور شوروي !؟

اما همين محال اگر در دايره قضا و قدر خدا درست جا بيفته، همون ميشه که گفتم.

حالا رئيس جمهوري شوروي که نمي خوام بشم. ولي خدايا اگه صلاح

مي دوني يه کاري کن اين خواستهاي سخت ما، برآورده بشه،

مردم بس که التماس کردم ! ... همين !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:51  توسط همان  | 

  • زندون

هر کي يه جرمي بکنه بعدم بگيرنش، اگه اعدامي نباشه، سر و کارش با زندونه.

زندوني ها هم متفاوته، يکي شيش ماه، يکي سه ماه، يکي يک سال،

يکي ده سال و يکي هم حبس ابد!

خدايا، جرمه رو که کردم، قبول، اما به خود زندوني مي گن که

آقا تو مثلا فلان قدر زندوني برات بريدن.

يارو هم ممکنه تقاضاي تجديد نظر کنه.

خلاصه خدايا، تقاضاي تجديد نظر دارم!

کجا بايد برم تقاضامو بدم ؟!

همين !

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 16:48  توسط همان  | 

اهــــــل دل ای نازنین هــایم ســـلام    ســایه تان اینجا همیـشه مســــــتدام

بـا شـما قلـــــبم منـــــوّر می شـــود

   حــال من یك حـــال دیــگر می شـــــود
حـــــرف دل ، اینـجا پناهم داده است     دلـــــــبری قــــــولِ نگـــــاهم داده است
بزمتان ، جــــــانِ مــــــــرا بـر بـاد كـرد   حــــــرف دل ، مـــــا را چنین معـتاد كـرد
حـرف دل، پُر گشته از یــــاران عشق   گـــونه هـا تـَــــر گشته از باران عشـــق
عــاشــقان مبهوت خالش می شوند   مست و شـیدای "وصالش" می شـوند
حـــرف دل با گوش دل بشنیده است    او كـه حـــــق را در درونش دیده است!
روح من را می كشـــــــــاند تا "خیال"    حرف "آدین"، حـــــــــرف آن نیكو خصال
یــــــــــــادم آیــد از صــــــفای بـزممان   عـاشـــــــــقی بـا آن هـمه ، همرزممان
یـاد ایــــــّــــــامی قشــنگ افـــتاده ام    بـاز هـم ، من یـاد جـنــــــگ افــتاده ام
روزگـــــــــــاری جمعِ جمعی داشـتیم    بذرعشــق و عاشـــقی می كـاشـتیم
این صـــمیـــمیـــت بجز آنــجا نبــــــود    جـز كـنــــــــارِ ســـــــوله هـا بر پا نبــود
حــــرف دل ، دنیای حرفی آشـناست   حرف "پیمــان" و"حسینِ كیمیـــــا"ست
روح و جـــــــانِ بی ریـــــــــایی دارد او   حــــــرف هــــــــای كیمیـــــــایی دارد او
حـــــرف دل شـد، محفلِ دلهای صاف   محفــلِ "بی معرفت" ، " سیمرغ قـاف"
این "هبـــــــــــــــوطِ" آســمانیها ببین    سینه ایـن كهكشـــــــــــــــــانیها ببین
"بیقـــــــــراران"، بی قـراری می كنند    حــــرف دل را لالــــه كــاری می كــنند
از خــــــــــــدا خواهم بماند برقـــــــرار    او كه گــــاهی می كـند بـر ما گــــــذار
از "غریبسـتان "، صـــدایی می رسد    این صــــــدا حتماً به جایی می رســد
"ناشــــــناسان" ، آشـــــــنایـانِ دلـند    صـاحــــــــبانِ مخـــــــلصِ ایـن منزلــند
می شـــناسـد ناشـــناسی را دلـــم    پـُر شـدست از نـــــام او، ایـن محـفلم
می كند چشم انتظاری ، "سوته دل"    در دیـارِ بی قــــــــــراری ، ســـــوته دل
همرهی درعشق ومستی" گم شدست"    او خــــریـدارِ غـــــــــــمِ مـردم شـــــدست
درد دلــــــهـایـش دلِ دیــــــوانه بُـــــرد    دسـت ما بگـرفت و تـا میـــخانه بُــــرد
آتشی افكــــــــنده بر، این جـــــان ما    حـــــــرف دل از جـــانـبِ یـــــــاران مـــا
در دلـــم غوغا و شور و همهمَه ست    تشـــنه دیدار "عـبدالفـاطـــمَه" ســت
با حضــــــــورش بزمِ داغی می شود    حرف دل ، تمثیلِ باغی می شـــــــود
رو بســــــــــــوی ما نگـــــرداند هــنوز    لایقــش مـا را نمی دانـد هــــــــــنوز!!
ای فـــــــــدای نـــــــــالـه هـــــا و آه او    هـر كــــــــجا باشــد ، خـدا همـــراه او
هم دل و هم دیده بر تــــــــــاراج رفت    روح و جان ، با نكته "حـــــــــلاّج" رفت
"دكـــــتر" آخر می رهاند جانِ خویش   عاقبت بگذشـــــــت از عـنوانِ خـویش!
نكته هایش نكته هایی دلكش است    گرچه گـاهی هم ز جنسِ آتش است!

همـرهی دارم كـــه از من دور نیست

   نام اوبـا وزنِ شــعرم، جـــــــور نیست!
قصّــــــــــــه همسـنگران را باز خـواند    شعرمن ازوصــفِ نامش"بـاز مـــانـــد"!
قلـــــــــــــــعه ای دارد پُر از راز و رمـوز    سینه ای دارد پـــــــــُر از انـدوه و سـوز
پـا نــــــــهاد اینك بـه بـــازارِ جــــــنون    یـك "نمی دانـم" ز شهرِ آسمــــــــون"
حـــــرف دل ، دارد درونِ سینــــه اش    یك "هُـــدی" و قـــلب چـون آییـنه اش

او كـــــــــــه از غربت روایت می كــند

    از جــــــدائی هـا شـكــــــــایت میکند
ای تمــــــــــامِ اهـل دل ، یاری كــنید    ایـن هــــــــدی را هـم نگـــهداری كنید
او از آمریـــــكا به ما دل بســته است    طفلكی شاید كه خیلی خسته است
من نـمی دانم كه این"پانیذ"،كیست    نقـطه چین هـااینهمه،ازبهرِ چیست!؟
لیـــك، انگاری كه خیلی با صفاسـت    چـون كـه بـا یـــارانِ خــوبم آشـناست
روح من دنــــــــبال "عـــــــــبدالله"رفت    تا عــــــــراق و كــــــــــــــربلا بـا آه رفت
ماجــــــــــرایی در دلم پیدا شــدست    كـــــــــربلا نـزدیكِ این دریـا شــدست!
او كـــــه در نزدیـكی آمـــــــال ماسـت    با خبر، تنـــــها خـدا از حــــال مـاست
ای خدا حــــــالم چرا اینــــگونه است    حـــال مـن امشـــب چـرا وارونه است
این دلـم امشــب كــــــبابم می كــند    مثـــــلِ شـــمعی آبِ آبــــم می كـــند
هیچ تفسیری براین احساس نیست!!   جز حسیــــن و اكـــبر و عبـاس نیست
ای خــــدا دارم كــــــجایی می شـوم    شـــــاید اینـجا كـــــربلایی می شوم
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 17:21  توسط همان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 17:2  توسط همان  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 19:19  توسط همان  | 

فرهنگ : حرف دل هر قوم !

دل : محل وسيع با راههاي ورود و خروج مادي و معنوي،

راههاي مادي آن شامل خون و مواد غذايي است و راههاي معنوي آن بصورت تشعشعي

شامل راه ورود و خروج ايمان، محبت، شجاعت و ... مي باشد. نام ديگر دل قلب است.

قلب: مترادف دل و داراي دو انبار با چهار در جهت انبار کردن خون دل !

خون دل : نوعي خون که گاهي از ديده فرو مي ريزد و گاهي در دل - قلب - انبار و تل انبار شود

و زياد نگه داشتن آن باعث دل مردگي مي شود!

دل مردگي : يعني بسته شدن راههاي معنوي دل در اثر پر شدن انبارها و ظرفيتها.

عقل : مرکزي جهت کنترل دل. فرمان ورود و خروج به دل در دست عقل است اما گاهي از

اوقات دل بدون تبعيت از عقل خود به واردات و صادرات مي پردازد و اين عمل حتما

ضررهاي اقتصادي خواهد داشت. يکي از مسئولين بلند پايه دل که خواست نامش فاش نشود

در جواب سؤال ما که گفتيم چرا راضي به ضرر مي شويد؟ گفت : کار دل است ديگه !!

عشق : يکي از صميمي ترين و مورد اطمينان ترين ياران دل که دائما زير پاي دل مي نشيند

که اي بابا : اين عقل هم اصلا بدرد نمي خورد! البته عشق داراي دو نوع است :

عشق کاذب و عشق واقعي، خيلي اوقات عشق کاذب با گريم جانانه اي که مي کند و تقليد از

عشق واقعي ، دل را مي فريبد و حسابي دل را توي درد سر مي اندازد. اينجاست که عقل از

موقعيت سوء استفاده کرده دل را بابت نصيحتهاي دوستانه قبلي اش سرزنش مي کند!

ايمان : يکي از بهترين قفلهاي مرکزي و دزدگيرهاي محکم دل است مجهز به چشم الکترونيکي

حساس، چراغ خطر، آژير خطر ، دزدياب لمسي و صوتي و ساير تجهيزات، در صورت خريد

ايمان حتما به دفترچه راهنماي آن مراجعه کنيد و مو به مو از روي دفترچه آنرا به روي دل

خود نصب کنيد. نام اين دفترچه قرآن است. ضمنا از طرف موسسه توليد کننده، اين ابزار

تا آخر عمر گارانتي است و براي نصب آن نيز مأموران موسسه بنام اهل بيت (س) مجانا و

بطور رايگان اقدام به نصب خواهند کرد و در صورت خرابي احتمالي نيز سريعا در محل کار

يا خانه آنرا تعمير خواهند نمود! با شماره تلفن 24434 کافي است تماس بگيريد.

بي دل: کسي که خانه دل را خالي کرده، ماموران موسسه - اهل بيت (س) - را درون آن گذاشته

و قفل مرکزي را نصب کرده و دل را از تملک خود بيرون آورده به خود ماموران ببخشد!

صاحبدل : مرحله بعد از بي دلي است، يعني کسي که ماموران بعد از تحويل گرفتن

خانه دل دوباره آنرا به او ببخشند و بگويند ديگر ملالي نيست. برو بسلامت !

سنگدل : بيدل يا صاحب دلي که غير از صاحبدلان ازل و ابد،

کسي ديگري را به قلب خود وارد کند.

نتيجه : دل يا محل رفت و آمد ملائک و اولياء و ... است يا سگ،

حديث داريم که در خانه اي که سگ باشد،

در آن خانه ملائک و خوبان رفت و آمد نمي کنند و سفارش شده است

که از سگ داشتن در خانه پرهيز کنيد.

بله، من هم در خانه دلم سگ بسته ام. لذا روا نيست خوبي را در دلم دعوت کنم.

پس بي خيال. گور پدر چشم خاطر خواه و دلي که دائما

در عزاي محبوبي سياه پوش است.

سياه پوش سياه پوش. هم توش ! هم روش !

همين !

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 23:9  توسط همان  | 

حسین بن علی از ره رسیده

زمین کربلا با اشک دیده                       حسین بن علی از ره رسیده

زمین کربلا با سر فرازی                        نما از میهمان دل نوازی

تماشا کربلا کن مستی اش را               بیاور ده تمام هستی اش را

تام تار و پود کهکشانش                        بود از اکبر و اصغر نشانش

همه جا بلا را سر کشیدند                    لوای عاشقی بر سر کشیدند

همه با خون ببندند در تو احرام               نوازش کربلا بنما تو آرام

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 16:10  توسط همان  | 

هميشه نالم

دراين دنياى ناميزان، شدم منواردميدان هميشه نالم ازشيطان،على گويم على جويم
بودشيطان همان انسان،همان همسنگرنادان زندخنجربَرَدايمان،على گويم على جويم
هميشه من دراين زندان،شدم حيرانوسرگردان گهى گريان گهى خندان،على گويم على جويم
سخن چينى نفاق افكن،بظاهردوست ولى دشمن نوازدضربه هابرمن، على گويم على جويم
پريشانم من مهمان،گهى ازتلخى دوران دراين دنياى پرطوفان، على گويم على جويم
ندارم يك نفرواثق،بودبرقول خود صادق نديدم يك نفرراسخ، على گويم على جويم
امان ازدست بدقولان، بسوزدقلب وهم ايمان بنال ازمردم نادان، على گويم على جويم
ندارم يك نفرهم غم، كندآتش زقلبم كم زياده مى شود دردم، على گويم على جويم
نموده دردمن طغيان، مثال آتش سوزان بسوزاند دلو هم جان، على گويم على جويم
ندارم بركسى باور، به دادم رس تواى داور بگردم گرهمه خاور، على گويم، على جويم
زعشق مهدى دوران، شدم يك صورت بى جان هميشه قلب من سوزان، على گويم على جويم
بنالم من زتنهائى، ندارم درجهان جائى نديدم فرد بينائى، على گويم على جويم
امان ازطعن گمراهان،هم اززخم زبان گاهان بباردروى من توهان، على گويم على جويم
گرفتم دامن مولا، بودازدردمن آگاه بودمصداق«مَنوالاه»، على گويم على جويم
على اى ساقى كوثر، زتورويد همه گوهر گشودى قلعه خيبر، على گويم على جويم
توبودى مونس طفلان، گواهم آيه قرآن توهستى اوّل ايمان، على گويم على جويم
نمودى بتكده ويران،همه عالم شده حيران توئى هرآيه قرآن، على گويم على جويم
تودرهرسوره قرآن، به ميدان خصم سرداران توئى دردين ماميزان، على گويم على جويم
به توباشداگرايمان،شودآخريقين سلمان نثارت مى كنم من جان، على گويم على جويم
مجسّم دردوچشمانم،رخ توبينم هرآنم توئى هم دينوايمانم، على گويم على جويم
توئى هرلحظه اى پيدا،بودهرناظرت شيدا توئى درنزدمن هرجا، على گويم على جويم
على اى منجى آدم، وصىّ اوّل خاتم تو افضل ازبنى آدم، على گويم على جويم
توئى تكيه كلام من، توئى نطق وبيان من توئى روح وروان من، على گويم على جويم
توبودى يارپيغمبر، وهم دلدارپيغمبر فداى جان پيغمبر، على گويم على جويم
توئى آيات سبحانى،قسيم نار ورضوانى مرام شيعه رادانى، على گويم على جويم
زمان قبض روح من، نمااحسان به روح من سفارش برگروه من، على گويم على جويم
درآن خانهويرانم،به قبرتنگ وزندانم منوّركن على جانم، على گويم على جويم
منم تنهادرآن خانه، گناهم كرده ويرانه به زهراكن فرح خانه، على گويم على جويم
به آن دوبازپرس من، سفارش كن رهان ازغم رهايم كن زرنج و غم، على گويم على جويم
نظركن برزخ مارا، تودانى حالت مارا گلستان كن مددكارا، على گويم على جويم
به محشرشوشفيع ما، معيّن كن رفيق ما امام وهم شفيق ما، على گويم على جويم
به حقّ تشنه كامانت، به راه حق شهيدانت ببردرباغ رضوانت، على گويم على جويم
گناه من شده بى حد،كرم كن اى ولى نعمت شوم قربان سقّايت، على گويم على جويم
به جان پاك عبّاست، بگيردست گرفتارت بيايم مجلس خاصت، على گويم على جويم
على جان كن به من احسان،ترازوچون شوم ميزان شودنورى هم ازخوبان،على گويم على جويم

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:53  توسط همان  | 

ترا...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 23:40  توسط همان  | 

خدایا

خدایا
   خدواندا
            آفریدی رایگان
                        روزی دادی رایگان
                                          پس بیامرز رایگان
                                                   که تو
                                                   آفریدگاری، نه بازرگان
....
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 23:34  توسط همان  |